شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
5
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و من در اين مختصر هرچه از وقايع او ديده و يا از كسى كه ديده است شنيدهام ياد خواهم كرد و از هرچه غير اين دو قسم باشد ذكرى نخواهم آورد و در اين قدر هم ميدان اطالت مقالت را مجالى * متّسعست كه اگر گوينده بسخن مشغول شود مجلّدات بسيار املا تواند كرد كه صد سال اگر زو كنى داستان * هنوز از هزاران يكى باشد آن و طايفهاى از افاضل شرق كه ايشان را از صناعت حظّى و از بلاغت سهمى بوده است تأليف اخبار اين ملوك كردهاند و مساعى و آثار در قلم آوردهاند ، از ابتداء ظهور نهال وجود نوشتگين تا آنگه كه بذكر سلطان محمّد بن تكش و عظمت شان او رسيده ، و جمع او ميان خراسان و خوارزم كه ملك پدر است با ملك عراق و مازندران و اضافت كرمان و مكران و سيستان و بلاد غور و غزنه و باميان تا اقاصى هند ديده ، با آنكه هيچ شمشيرى از نيام نياخته و هيچ سرى از گردنى نينداخته همه را عفوا صفوا مسلّم كرده ، و ولات « 1 » ختاى و ملوك ترك و قروم ماوراء النّهر گرفته ، و بعضى را كشته و بعضى را باقاصى چين آواره كرده ، و قرب چهارصد شهر معتبر در حوزهء تملّك و تصرّف آورده ، و بر منابر پارس و آذربايگان تا در بند شروان در سالى كه بر هر دو اتابك كبس كرده بود بنام وى خطبه خواندند ، و اتابك سعد بن زنگى صاحب پارس را در رى و اتابك ازبك ابن محمّد صاحب آذربايجان را بهمدان دريافته ، و اتابك سعد را اسير كرده ، و اتابك ازبك گريخته ، و اكابر اصحاب او چون نصرة الدّين محمّد بن بيشتگين « 2 » و ربيب الدّين وزير معروف به دندان از بن دندان متابعت * فرمان كرده و
--> ( 1 ) - در اصل : ولايت . ( 2 ) - اصل : ؟ ؟ ؟ بيشتكين ، يحتمل : پيشتگين .